جامعه شناسی شناخت

جامعه شناسی شناخت ، هر چند تخصص به رسمیت شناخته شده جامعه شناختی از اواخر دهه 1920 می باشد ، اغلب ، با درجه ای بیشتر از سایر بخشهای جامعه شناسی ، به عنوان یک شاخه منحصر به فرد مطالعه و تحقیق در نظر گرفته می شود و این دانشمندان را در علوم اجتماعی و انسانی مجذوب خود ساخته است.

به خاطر ادعای این شاخه که کشف حقیقت به لحاظ تاریخی و اجتماعی مشروط  می باشد، جامعه شناسی شناخت در زمانهایی به عنوان یک نوع انقلاب کوپرنیکن در تجزیه و تحلیل محصولات فرهنگی در نظر گرفته شده است.

زمانی که جامعه شناسی سنتی شناخت توسط کارل مانهایم مطرح شد ، پرسیده شد که "چگونه موقعیت اجتماعی افراد و گروه هاشناخت آنها را شکل می بخشد "، جامه شناسی های اخیر شناخت بررسی می کنند "چه نوع سازمان اجتماعی ، به جای تمرکز روی موقعیت های اجتماعی متفاوت و منافع افراد یا گروه ها، مراتب کلی شناخت را امکان می سازد.

 جامعه شناسی شناخت کلاسیک

ماهیت دانش مسئله اصلی فلسفه حداقل از زمان گرکو رومن بوده است.

به عنوان مثال ، افلاطون ، در تکستتوس یک رویکرد علمی را به دانش و معرفت اتخاذ کرد.

با این حال ، تشخیص اینکه شناخت در ابعاد وسیعتر متکی به مفهوم می باشد و بعضا توسط عوامل اجتماعی محدود می شود از منبع اخیر ، یعنی از خود جامعه شناسی سرچشمه می گیرد. جامعه شناسی تنها می تواند پس از اصول عقاید در تجانس بین نابرابری های طبیعی و اجتماعی که به بدنامی تبدیل شده است بوجود بیاید.

فلاسفه روشنفکر فرانسه و اسکاتلند دریافتند که همه تفاوت های اجتماعی ریشه های اجتماعی دارند و بنابراین نتیجه عواملی برای کنترل بشر می باشد.

آنها بر این آگاهی داشتند که طیف گسترده ای ازعوامل اجتماعی ، اقتصادی و سیاسی تکوین، ساختار و محتوای تفکر بشری را به اشتراک می گذارند ، در نتیجه پیش بینی یکی از مقاصد عمده جامعه شناسی شناخت مناسب را می کردند.

با این حال ، به طور کلی فلاسفه تلاش کرده اند تا نشان دهد که جامعه شناسی شناخت نه ممکن و نه مطلوب می باشد.

بنابراین امانوئل کانت استدلال کرد ، زمانی درک بدون مفهوم نمی تواند وجود داشته باشد ، اجزای تشکیل دهنده شناخت یک نوع دلیل مقدم می باشند.

به طور مشابه ، نگرشهای گوناگون تجربی، که دانش علمی را بطور ویژه یا خاص توسط تجربه مستقیم بی تاثیر از شرایط اجتماعی ارائه می شود، دوام بخشیده شده اند.

اکثراین فلاسفه تصدیق می کنند که عوامل فراتئوریک بر تکوین ایده ها ، اما نه ساختار و نه اعتبار تفکر تاثیر می گذارد. در غیر این صورت برخی از فلاسفه کاملا متفاوت تفکر، اغلب رد صریح و روشن نسبیت گرایی جامعه شناختی را که با مودم جامعه شناسی شناخت همراه است به اشتراک گذاشته اند و تلاش کرده اند که بر شک و تردید و بدبینی با قرار دادن دانش در ثبات ، بنیاد مسلم ، حتی در خارج از قلمرو تجربه جامعه تاریخی غلبه کنند.

در مقابل ، جامعه شناسی شناخت مدرن به بررسی ارتباطات بین مقوله های فکر ، ادعای دانش و واقعیت های اجتماعی – سینسور بوندن هیت (همبستگی وجودی) تفکر می پردازد (کارل مانهایم).

کارل مارکس ، یکی از بزرگترین پیشروها در این زمینه ، با نظریه خود که تحت برخی از شرایط تاریخی ، واقعیت های اقتصادی در نهایت روساخت ایدئولوژیک را  از طریق فرایندهای مختلف اجتماعی و اقتصادی معین می کند، می باشد.

این طرز تفکر یک مسئله محوری در جامعه شناسی شناخت باقی می ماند ، و آن مستقیما برخی از تجزیه و تحلیل نمونه ای مسائل تولید فرهنگی را ، به عنوان مثال در کارهای گئورگ لوکاس ، مورد الهام قرار داده است.

امیل دورکیم نیز ، یکی از پیشگامان مهم جامعه شناسی شناخت می باشد ، هرچند که او موفق به توسعه یک مدل عمومی از فرایند طبقه بندی نگردید. دورکیم ، به ویژه در فرم های مقدماتی زندگی مذهبی (1912) و طبقه بندی اولیه (1903  ، با مارسل ماس) ، به این بحث پرداخت که مقوله های اساسی است که نظم و تجربه را ترتیب می بخشد (فضا ، زمان ، علیت ، جهت) و آن ناشی از ساختار اجتماعی ، حداقل در جوامع کمتر پیچیده می باشد.

دورکیم ، ماس و همچنین لوسیین لوی – برول ، اشکال طبقه بندی منطقی از جوامع اولیه را مورد بررسی قرار داده ونتیجه گرفتند که مقوله های اساسی شناخت ریشه های اجتماعی دارند. اما آنها خود را برای گسترش این نوع تحلیل به جوامع پیچیده تر آماده نساختند.

فرضیات اساسی آنها به شدت مورد انتقاد قرار گرفته شد ، اما بسیاری از کارهای جامعه شناسی به عنوان قرار گرفتن در نقطه شروع قضیه دورکیمی که طبقه بندی چیزهایی که  طبقه بندی افراد را تولید می کند، ادامه یافت.

جامعه شناسی کلاسیک شناخت ،  پیشرفت قاطع و مسلم خود را مدیون کارهای مکس شلر و به خصوص کارل مانهایم در دهه 1920 می باشد.

این ممکن است به عنوان بیان معنوی علائم بیماری در سن بحران دیده شود ، و تشخیص ریشه خود آن در ساختار اجتماعی و تعیین آن با عوامل اجتماعی ، شاید بیشتر صفت مشخصه آن را داشته باشد.

وضعیت علوم تاریخی و اجتماعی آلمان در طول دوره ای که در آن دانش جامعه شناسی آلمان توسعه یافت ممکن است به عنوان یکی از آگاهی های غم انگیز توصیف گردد.

نگرش جرج زیمل به تراژدی فرهنگ و همچنین ادعای ماکس وبر که یک فرایند غیر قابل اجتناب از انطباق با اصول عقلانی منجر به رفع توهم جهان و به اشکال جدیدی از بندگی می شود بیان علائمی از یک دوره که در آن مورخان ، فلاسفه و به ویژه دانشمندان جامعه به شدت در مورد مسائل مطرح شده توسط مکتب تاریخی، نسبیت گرایی ، شک گرایی فلسفی و بی اعتمادی فراگیر به بحث و تبادل پرداخته اند.

در این دوره است که جامعه شناسی شناخت به عنوان تحلیل قواعد فرآیند و ساختارهای آن جوامع که مربوط به زندگی خردمندانه و به حالتهای دانستن (شلر) می باشد، و به عنوان یک تئوری ارتباط وجودی تفکر (مانهایم) ظهور می یابد.

هر دوی این گرایش خود را از نقد ایدئولوژی مارکسیستی که ایدئولوژیها را به عنوان نماینده مرموز واقعیت اجتماعی و به عنوان تغییر در منافع گروه های قدرتمند در جامعه در نظر می گیرد، دور می سازد.

در مقابل ، جامعه شناسی شناخت ، مربوط به ساختارهای فکری و معنوی می باشد که به نحومتفاوتی در زمینه های مختلف اجتماعی و تاریخی شکل می گیرد(مانهایم).

این ماکس شلر بود که اولین بار واژه ویسنسو زیگولوژی (جامعه شناسی شناخت) را در اوایل دهه 1920 مورد استفاده قرار داد و او در مسئله جامعه شناسی شناخت ([1926] 1990) یک  معرفی سیستماتیک اولیه را ارائه داد. شلر تفکر مارکسیستی زیر سازی را با استفاده از شناسایی عوامل واقعی مختلف  گسترش داد که این وضعیت در دوره های مختلف تاریخی و در سیستم های مختلف اجتماعی و فرهنگی در روشهای خاص مورد تفکر قرار گرفت.

 این عوامل واقعی اغلب به عنوان نیروهای غریزی نهادینه ، و به عنوان نماینده یک مفهوم تاریخی روسازی در نظر گرفته شده . با این حال، اصرار شلر در قلمرو ارزش ها و افکار ابدی، فایده تفکر او از عوامل واقعی را برای توضیح تغییرات اجتماعی و فرهنگی محدود می کند.

کارل مانهایم، اساسی بلند پروازانه، استادانه و برنامه ریزی شده را برای تجزیه و تحلیل جامعه شناختی از معرفت ارائه داد.

مانند شلر او مفهوم زیر بنا یی را ، با ارائه اینکه عوامل بیولوژیکی ، عناصر روانی و پدیده های معنوی ممکن است جای روابط اقتصادی را در زیر سازی بگیرد گسترش داد ، اما (درست مثل نظریه غالب علم) او فکر نکرد که دانش علمی و فنی می تواند محور تجزیه و تحلیل جامعه شناختی بشود.

وی شرایط اجتماعی را در ارتباط با اشکال مختلف شناخت بررسی نمود ، و برخی از مطالعات او هنوز جزو اولین نمونه های تجزیه و تحلیل که در آن جامعه شناسی شناخت میسر می باشد به شمار می رود.

علاوه بر ایدئولوژی و فرضیه گرایی ([1931] 1936) اینها شامل تجزیه و تحلیل او در رقابت به عنوان یک شکل فرهنگی ، از تفکر محافظه کارانه ، از مشکل نسلها ، و از جاه طلبی اقتصادی می باشد.

مانهایم معتقد بود که جامعه شناسی «شناخت» به عنوان ایفاگر نقشی بزرگ  در زندگی فکری و سیاسی ، به خصوص در سن بحران ، انحلال و کشمکش ، با بررسی جامعه شناسانه شرایطی که به افزایش ایده های رقابتی،  فلاسفه سیاسی ، ایدئولوژی و محصولات متنوع فرهنگی منجر می شود ، می باشد.

مانهایم مصرانه دنبال این عقیده  بود که جامعه شناسی شناخت به نحوی محوریت برای هر استراتژی برای ایجاد روابط حسنه بین سیاست و استدلال می باشد ، و این پیگیری مقالات مختلف خود را در جامعه شناسی شناخت مرتبط می سازد.

در طول زمان، او معتقد بود که چنین جامعه شناسی دارای تاثیر تغییر پذیر مهم در مشاغل آن می باشد : جامعه شناسی شناخت روشنفکران را برای تلاش در حرفه خود برای استنتاج تشویق می کند.  آن ارتباط آنها را با احزاب مخالف در جامعه ، با دور ساختن و نگرش کلی تغییر می دهد.

اما تصور مانهایم مبنی بر روش های خاص که در آن این چنین جامعه شناسی ممکن است وضعیت شناخت سیاسی را به نحوی تاثیر بخشد که موجب نوسان و تغییر گردد.

 اینها دارای سه نسخه های اصلی می باشند :

1.      جامعه شناسی شناخت به عنوان یک علم تعلیمی ، همچنین به عنوان حالت سیاسی مقابله و مواجهه با نیروهایی که  جهان سیاسی را تشکیل می دهند؛

2.      جامعه شناسی شناخت به عنوان ابزار روشنگری ، مرتبط با توجیه عقلی و یکه سازی شناسایی شده توسط ماکس وبر ، و قابل مقایسه با تجزیه و تحلیل روانی ، ابزاری برای ایجاد مردان و زنان آزاد برای انتخاب های معقول و مسئول با آزاد سازی آنها از تملق به نیروهای پنهان که آنها نمی توانند کنترل کنند؛ و

3.      جامعه شناسی شناخت به عنوان یک سلاح در برابر اسطوره های رایج و به عنوان روشی برای از بین بردن تعصب درعلوم اجتماعی ، به طوری که آن می تواند مشکلات عمومی بنیادی زمان را اداره کرده و راهنمای مناسب رفتار سیاسی باشد.

جامعه شناسی شناخت در چند دهه اخیر یک تغییر مسیر در جهت تجزیه و تحلیل زندگی روزمره و دانش علمی طبیعی و دانش فنی (که هر دو توسط  جامعه شناسی کلاسیک شناخت مورد غفلت قرار گرفته است) را تجربه کرد.

ساخت اجتماعی واقعیت (1966) نوشته شده توسط پیتر ال برگر و توماس لوک من در سنت پدیده شناسی آلفرد شوتز و انسان شناسی فلسفی آرنولد گهلن می باشد ، که نشان دهنده یک حرکت جدا از تمایل جامعه شناسی کلاسیک شناخت در ارتباط با مسئله معرفت شناسی و روش شناسی می باشد.

هر آنچه که به عنوان شناخت در جامعه محسوب می شود در حال حاضر به عنوان یک موضوع مشروع برای تحقیقات جامعه شناختی پذیرفته شده است.

با الهام از تحولات در تاریخ علم ، دانش جامعه شناسی همچنین در جهت تجزیه و تحلیل تجربی ساخت اجتماعی واقعیت های علمی قرار گرفت که اغلب از طریق مطالعات قوم شناسی زندگی آزمایشگاهی صورت می گرفت.

پژوهشی این چنین طبیعی از شناخت علمی ـ طبیعی به ارزیابی مجدد تصورات سنتی در مورد عقلانیت منحصر به فرد دانش علمی منجر شده است.

با مشاهدات صورت گرفته از طریق عدسی "برنامه قوی" جامعه شناسی شناخت،شناخت علمی و شناخت روزمره در واقع به صورت فوق العاده ای مشابه هم درجنبه های خاص می باشند.

وضعیت جامعه شناسی شناخت در رشته جامعه شناسی

همه گیری گسترده و بحث برانگیز جامعه شناسی شناخت در زمان آغاز به کار آن بیشترمدیون قاعده مندی بلند پروازانه اهداف آن می باشد ، که فراتر از هر چیزی و هر تخصص دیگر جامعه شناختی که تا به حال وجود داشته ، قرار گرفته است.

اما پروژه مانهایم ، در زمان دستیابی به شهرت قابل توجه انتقادی ، با وجود این، آن از پیش حاکی پذیرش متعاقب و تحول جامعه شناسی شناخت در یک تخصص بسیار جامعه شناختی باریک تربود که به عنوان جامعه شناسی خود را به طور فزاینده در یک فعالیت حرفه ای به وضوح از فلسفه ، تاریخ ، مردم شناسی ، اقتصاد و زبانشناسی جدا ساخت ، "و آن به جوامع دیگر انتقال یافت  و به طور فزاینده ای انعکاس دهنده تعهدات سنت های انضباطی و بطور قابل توجهی متفاوت از نوع موجود در کشور آلمان می باشد، جایی که جامعه شناسی شناخت اولین باردر موقعیتهای فکری و سیاسی مطرح شد.

حتی در حال حاضر ، مدتها بعد از برنامه بلند پروازانه جامعه شناسی شناخت اولیه تعدیل و یا حتی رها شده است، و علیرغم شناخت آن به عنوان نظم و انضباط مشروع جامعه شناختی ، خود این شناخت با ادراک فراگیرنده جامعه شناسی شناخت باقی مانده و به عنوان یک تخصص نسبتا حاشیه ای و اغلب 'بیش از حد فلسفی و حتی جامعه شناختی تفکرانه مورد ممانعت قرار گرفته است.

این ملاحظه می تواند مورد تقویت قرار گیرد، به عنوان مثال ، با این واقعیت که درصد جامعه شناسان با علایق در جامعه شناسی شناخت در واقع در اوایل دهه 1980 کاهش یافته است ، انعکاس دهنده یک تأمل می باشد که بعضا منابع فکری خود را مدتها قبل از شناخت برنامه بلند پروازانه خود از دست داده است .

با این حال این وضعیت اخیرا تغییر کرده است ،.

در حال حاضر ما شاهد یک نوگرایی در مسائل جامعه شناسی شناخت هستیم.

مشارکت در جلد دوم این کتاب سندیت این تجدید و تحول جامعه شناسی شناخت ، مرزهای تاسیس شده آن ، مسائل و راه حلها می باشد.

در بخش های باقی مانده این مقدمه ، ما درباره برخی از دلایل این نوسازی و تغییر جهت ، با تمرکز روی برخی مسائل قابل توجه در ارتباط با تاریخچه و وضعیت غیر عادی جامعه شناسی شناخت می پردازیم.

به جای محدود کردن خودمان صرفا به یکی از مدل های مخالف توسعه علم ، نظم و انضباطهای علمی و یا تخصصات علمی ، "ما پنج موضوع را که به طور خاصی برای روشن سازی توسعه و وضعیت فکری جامعه شناسی شناخت مفید می باشد در نظر می گیریم : (1) منشا جامعه شناسی شناخت و توسعه معنوی آن و استقرار نهادی آن در جامعه شناسی ؛ (2) تاریخ انعطاف ناپذیر همانطور که ارائه شده ، برای مثال ، در کتاب های درسی ، مقاله ها و نوشته ها ی مشاهده شده در پیشرفت وبیان آنها ؛ (3) الگوی جامعه شناسی شناخت ؛ "(4) محدودیت های آن ، و (5) امکانات آن." نگرانی اصلی ما روی بررسی انتقادی نگرش های نماینده دانشمندان اجتماعی با علایق جامعه شناسی شناخت می باشد، از آنجایی که این دیدگاهها که تا همین اواخر عمدتا توجه خود را بر تکامل و وضعیت جامعه شناسی شناخت تمرکز ساخته است.

جامعه شناسی شناخت و محدودیتهای آن

ما به قضیه عمومی جامعه شناسی شناخت ، قضیه ارتباط وجودی شناخت پرداخته ایم.

اکثر بازسازی های صورت گرفته در جامعه شناسی شناخت به طور استوارموافقند درباره این فرض که تجزیه و تحلیل فکر و ایده های بشری برای دانشی که به صورت علمی توصیف نمی شود محدود گردد.

همانطوری که هانس ژواخیم لیبر مورد استدلال قرار می دهد : در جامعه شناسی شناخت تنها موضوع تحقیق باید شناخت ایدئولوژیک باشد.

علاوه بر این ، تحقیقات درباره  ارتباط بین ایده های خاص در مورد واقعیت وجودی و ارتباط وجودی تمامی علوم ، "اعتبار این ایده ها را مورد سوال قرار نمی دهد ، اگر چه آغاز جامعه شناسی شناخت ممکن است نشان دهنده غیر این باشد، از آنجایی که علاقه آن روی مطالعه شرایط اجتماعی تحریف شده و شناخت نادرست و روی نقد ایدئولوژی می باشد. کوسر به محدودیت پایه سوم جامعه شناسی شناخت می پردازد: مسئله نسبیت و تناقض منطقی که در آن جامعه شناسی عمومی بنیادی به طور ناگزیری گره دار می شود.

با اشاره به صراحت در برنامه مانهایم برای جامعه شناسی شناخت ، کوسر توضیح می دهد که برای او همه علوم و ایده ها ، هر چند با درجات مختلف ، به نقطه ای  با ساختار اجتماعی و روند تاریخی محدود می باشد.

از زمان آغاز به کار آن ، قضیه مانهایم با انتقادهای زیادی روبرو شد ، به خصوص در زمینه هایی که آن منجر به نسبیت جهانی شده است...

اگر فرض بر این است که همه تفکر به طور وجودی تعیین می گردد و از این رو تمام حقیقت بلکه نسبی ، .... اندیشه خود مانهایم نمی تواند ادعای بخشودگی مصون را داشته باشد.

به رغم تلاشهای مانهایم برای حفظ برنامه های خود از اتهام نسبیت ، این اتهام همانا در برابر خود مانهایم قرار گرفت: لیبر بیان می کند "حتی در جایی که تلاش برای تفکیک از سوء ظن مارکسیستی ایدئولوژی صورت می گیرد" ، یک جامعه شناختی بنیادی اندیشه می تواند تسلیم نسبیت گردد.

با این حال ، بیشتر نویسندگان کلا تلاش کرده اند تا از مسئله معرفت شناسی اجتناب کنند.

این دارای اهمیت ویژه ای در دیدگاهی که  تاکید بر قرار گیری توسط بنیانگذاران جامعه شناسی شناخت ، به ویژه کارل مانهایم ، در این مورد و مسایل مربوط دارد، می باشد. علاوه بر این ، این صریحا به خاطر ادعاهای معرفت شناختی می باشد که جامعه شناسی شناخت در ابتدا با پاسخ نسبتا منفی مواجه شد. "بخشی از فاز عادی سازی به عنوان یک ویژگی از توسعه جامعه شناسی شناخت در دهه های اخیر نفی عمدی این چنین مسائلی بوده است. با این حال ، تقسیم کار سنتی در علم – منظور در اینجا ، انضباط علمی بنیادی و در نتیجه تخصصات تحریم شده ، و در عین حال ضمنی ، دیدگاهی که اکثر جامعه شناسان شناخت به طور کامل با انتقاد از آن توسط فیلسوفان ، مردم شناسان و دیگران توافق دارند. بنابراین این نقد برای تقدیر در نظر گرفته نشد ، نه به عنوان نیاز به موشکافی یکپارچه ، بلکه به این دلیل که آن در درجه اول با مسائلی که دارای اهمیت خاصی برای جامعه شناسی شناخت به عنوان یک تخصص جامعه شناختی نیست. نیکلاس لوهمن روی ناتولیدی تاکید داشته است که می تواند از چنین چرخشی به دور از بازتاب فلاسفه بوجود بیاد. با آزمایشات صورت گرفته ، ملاحظات فلسفی ، به نوبه خود ، بیش از حد محدود (می گردد). با معرفی به عنوان راهی برای حفاظت از پژوهش در مقابل فشارهای سنت ، مرز غیر قابل نفوذ بین علم و فلسفه ،در حالی که اکنون آن قدرت سنت فروکش کرده است ، موانع اندیشه و افکار محدود محلی ، و اغلب یک تفسیر جزئی از آن چه که ، در واقع ، قبلا بر این باور بود، به وجود می آورد.

بازسازی طبیعی احتمالی دانش جامعه شناسی در واقع ناشی از یک نگرش غیر مرتبط نیست ، بلکه نسبتا انتقادات گسترده ازبازسازی های جامعه شناسی شناخت می باشد، همانطوری که مؤسسان آن بر این باور هستند.

با این حال ، آن به طور فزاینده ای مشهود هست ، که جدایی مسائل فلسفی و معرفت شناختی از جامعه شناسی علم به خلق یک نگرش غیر قابل قبول به سوی پیشرفت های فکری قابل توجه در رشته های دیگر می انجامد.

جداسازی جامعه شناسی دانش از فلسفه کاملا با وضعیت تخصص جامعه شناسانه سازگار است.

پیشرفتهای جدید در جامعه شناسی شناخت ، که بسیاری از آنها در جلد دوم این کتاب ارائه می گردد ، نشان دهنده آغاز یک مرحله جدید می باشد که علی الخصوص ، با بالابردن تدریجی تابوهای معین که بخشی از فازعادی سازی بوده است می باشد. توسعه ها در معرفت شناسی ، که مفهوم سنتی علم و توسعه دانش علمی را مورد سوال قرار داده ، به یک عامل بسیار مهم در این پدیده تبدیل شده است.

یکی از نتایج این مفهوم در حال ظهور از شناخت علمی این است که در جامعه شناسی شناخت تجزیه و تحلیل شناخت دیگر محدود به یک ناحیه خاص از تفکر بشری نیست.

یک جامعه شناسی از شناخت علمی و رسمی ، که هنوز هم مورد سوال توسط مؤسسان آن قرار می گیرد ، در حال حاضر یک امکان واقعی در نظر گرفته می شود. به همین ترتیب ، نقد جامعه شناسی شناخت که برای مدت طولانی بدون انتقاد باقی ماند ، به خودی خود تبدیل به یک مسئله برای جامعه شناسی علم شده است.

مسائل نسبیت ، از خود تکذیبی و از ضرورت یک جدایی مجزا از بافت کشف از زمینه  هم ترازی شناخت انسان یکبار دیگر به طور جدی در حال حاضر مورد بحث می باشد.

در حالی که در حال حاضر حتی سردرگمی در شنیدن عبارت مطلق ، که همچنان به مجذوب شدن دوام می بخشد، وجود دارد آن بار دیگر ، درحال از دست دادن موقعیت خود به عنوان یک مفهوم غیر قابل بحث در فلسفه دانش می باشد.

علاقه مورد تجدید قرار گرفته در جامعه شناسی شناخت، برتر از برنامه جامعه شناسی کلاسیک شناخت در جنبه های دیگر می باشد.

به طور مهم این گرایشهای جدید یک نگرانی با آنچه که پیامد یک جامعه شناسی کلاسیک شناخت ، با عنوان نبود یک راه حل رضایت بخش نظری تئوری به این سوال که چگونه رابطه میان ساختار گروه های انسانی و آگاهی بالاتر می رود، ، نگهداری شده یا تکامل یافته ، بوجود می آورد و بنابراین در دوره تحولات اجتماعی تغییر می یابد. "یکی از نقاط قابل توجه پرسش در جامعه شناسی شناخت معاصر مرتبط  با این مسئله می باشد. به عنوان مثال ،بری شوارتز ، یک راه حل هوشمندانه برای حلقه گم شده  در جامعه شناسی شناخت دورکیمی با پیشبرد یک نظریه که برای پیوند بین شرایط اجتماعی و سیستم های طبقه بندی محسوب می شود پیشنهاد کرد. این تحولات به نوبه خود با تلاشهای مشابه  در رشته های دیگر و سنتهای عقلانی مرتبط ، به عنوان مثال با تلاشهایی توسط مری داگلاس در انسان شناسی و توسط مری هسه در فلسفه علم ، آنچه که ماهیت ارتباط بین ادراک و ساختار اجتماعی می باشد، صورت گرفته است.

اما جدای از این تلاش ها ، که اغلب در سطحی از یک  جامعه شناسی ریز شناخت صورت می گیرد ، یکی دیگر از مجموعه موضوعات و مسائل مهم  در دانش جامعه شناسی در دهه های اخیر پدیدار شده است.

چیزی که بسیار هائز اهمیت می باشد تاکید زیاد درباره قدرت در حال رشد دانش در جامعه های صنعتی (دانیل بل ، نوربرت الیاس) ، در مورد ظهوریک طبقه جدید (آلوین گودنر) ، و در مورد نفوذ افزایشی یک طبقه جدید از کشیش (هلموت شلسکی) می باشد.

این سهم نوشته های مشترک تاکید بر اهمیت فزاینده ای از فرم های تخصصی در مورد شناخت در جامعه مدرن و قدرت آن در مسئولان  این علم می باشد.

منبع متن لاتین:

 http://www.wordtrade.com/society/sociologyknowledge.htm

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 23:20  توسط  نوروزی  |